|
امشب ایماه به درد دل من تسکینی
|
چگونه فراموشت کنم تورا که به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهایش شانه ها یت را ارزانی داشتی و با
صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموش کنم تورا که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!
چگونه فراموش کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .برایم تمامی اسم ها بیگانه شدند و همه خاطرات مرده اند.دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن
توست و شانه هایم که نپرس.... دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.
چگونه فراموش کنم تورا که یادت مرا همیشه سبز می کند .دستت را به من بده فکرت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم

هیچ زمان رفتن دلیل بر نبودن نیست . گاهی آدما از روی ناچاری یا هر چیز دیگه مجبور میشن عشقشونو ترک کنن و تنهاش بذارن گاهی شرایط اونقدر سخت و کشنده می شه که دوست داری فقط تنها باشی .اونقدر تنها که هیچ کس نباشه که اشکها و حق حقت رو ببینه و بشنوه بخاطر همین تظاهر به بی خیالی میکنی .گاهی مجبور می شی تظاهر کنی که خوشحالی و یه لبخند ساختگی رو بذاری رو لبات تا کسی از عمق دلت با خبر نشه و نفهمه اون تو چی می گذره. گاهی اونقدر دلت می گیره که فقط از خدا یه شونه میخوایی برای گریه. گاهی بغض سنگینی که تو گلوته مجال حرف زدن رو ازت می گیره . و اون زمانه که دوست داری کسی رو داشته باشی که تموم حرفاتو از نگاه پر دردت بخونه و نیاز نباشه همه چیز رو براش بگی.گاهی هجوم خاطرات اونقدر عذابت می ده که دیگه ا ز خدا هیچی نمی خوایی جز یک لحظه آرامش خاطر به دور از هر گونه حس دلتنگی و نیاز.
گاهی دلت میخواد بری . اونقدر دور شی که حتی رد پایی ازت به جا نمونه و کسی پیدات نکنه .بخاطر همین پا تو جاده ای میذاری که نمیدونی به کجا خطم میشه و میری .اما افسوس که به جایی می رسی که دیگه حتی راه برگشت رو هم نمیدونی و تو یه کوره راه نا معلوم بی پناه و سر گشته گم میشی و نا باورانه قشنگی ظاهر اول راه رو با اون خرابه ای که توش قرار گرفتی مقایسه می کنی . وقتی بعد از اون همه تفکر به هیچ می رسی نا امیدانه فقط اشک میریزی و خودتو سرزنش می کنی که یه دفعه یه سوسوی کم نور چراغ فانوس یه رهگذر چشماتو مات و خیره می کنه . اونجاست که می فهمی همیشه و همیشه دست حمایتگر یه ناجی رو شونه هات بوده و تو حسش نکردی...... 


تو را دوست دارم بیشتر از خودم و کمتر از خدای خودم.چون به تو احتیاج دارم و به خدای خود نیاز دارم.! هر گاه دلم برایت تنگ میشود گریه میکنم.تا تو را در اشک هایم ببینم و هر گاه کسی امد اشک هایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند.....وقتی که در شب های بارانی بر من می تازی و خیالاتم را دزدانه در آغوش می گیری٫ دل توی دلم گم می شود و به دنبال تو از روی نقطه تردید میگذرد تا شاید امید اخرین نفسهای عاشقی باشی ای پر معناترین واژه یکرنگی٫تو را به روی لبهایم می ستایم. برای فهمیدن این مطلب باید به زبان مازنی هم اشنایی داشته باشید
در غیر این زحمت خوندش رو نکشید.
از عشق تو تیساپه لینگ می خوابم .طلا ونگ زنون در میان تیل و تپیل به راه می افتم.
هر روز چاشت می خورم ولی افسوس پلا نخوردم .
از قضا پلا رندی شد. گلی سر من ماسید.مثل ماهی پرک زدم.
نزدیک بود چکم چو شودکه ناگهان در میان سیاهی چشم عشق را دیدم.
گفتم که ای عشق پشتم را میس بزن تا رندی از گلی سر من جر بکفد.
هر وقت به یاد تو می افتم زکم ترتر می ریزه .
یادت می اید در خرمن سر مرا دیدی و محل سگم نگذاشتی. انده مرا غظ گرفت
که می خواستم خرمن را تش بزنم.
یادت هست که در آقوز بن به من گفتی اهای. انده خشالی کردم . شه خده پیش گفتم که هروقت
بینج را تراشیدم به خواستگاریت می ایم.
امیدوارمه شه دل ارزوج برسین.
شم خنابدون.الله شم یار.