تبليغاتX
avaie mehr
امشب ایماه به درد دل من تسکینی
 

در گذشته های دور زمانی که هنوز پای بشریت به زمین نرسیده روزی فضیلتها و تباهی ها به دور هم جمع شده بودند.خسته تر و کسل تر از همیشه.تا اینکه ناگهان ذکاوت گفت:بیایید قایم باشک بازی کنیم.همه از این پیشنهاد استقبال کردند.دیوانگی فریاد زد:من چشم میگذارم... .و ازانجا که هیچ کس دوست نداشت به دنبال دیوانگی باشد همه قبول کردند.دیوانگی شروع به شمردن کرد . لطافت به شاخ ماه اویزان شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت:پشت سنگی میروم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و ... . همه پنهان شدند به جز عشق که نمیدانست کجا برود زیرا همه میدانند که پنهان کردن عشق ساده نیست.تااینکه دیوانگی فریاد زد:اومدم.و عشق پشت یک بوته ی گل رز رفت.دیوانگی گشت وگشت و همه را پیدا کرد.به جز عشق .تا انکه حسادت در گوش دیوانگی گفت که عشق پشت بوته است .دیوانگی با هیجان شاخه چنگ مانندی را از درختی کند ودر بوته فرو کرد.عشق فریادی زد و از پشت بوته بیرون امد.عشق کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کار کردم؟چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟عشق گفت:تو نمیتوانی مرا درمان کنی.اما میتوانی با من باشی و مرا راهنمایی کنی... . واینگونه است که از ان روز تا به حال عشق و دیوانگی با هم هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 12:59 PM  توسط شکوفه  | 

هنگامی که مردم:

مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام

دستانم را بیرون بگذارید تا همه بدانند از دنیا چیزی نبرده ام

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام

و بر سنگ مزارم بنویسید:

                            که آشفته دلی بود در این خلوت خاموش

                          او زاده غم بود و زغم های جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 0:39 AM  توسط شکوفه  |