|
امشب ایماه به درد دل من تسکینی
|
هیچ زمان رفتن دلیل بر نبودن نیست . گاهی آدما از روی ناچاری یا هر چیز دیگه مجبور میشن عشقشونو ترک کنن و تنهاش بذارن گاهی شرایط اونقدر سخت و کشنده می شه که دوست داری فقط تنها باشی .اونقدر تنها که هیچ کس نباشه که اشکها و حق حقت رو ببینه و بشنوه بخاطر همین تظاهر به بی خیالی میکنی .گاهی مجبور می شی تظاهر کنی که خوشحالی و یه لبخند ساختگی رو بذاری رو لبات تا کسی از عمق دلت با خبر نشه و نفهمه اون تو چی می گذره. گاهی اونقدر دلت می گیره که فقط از خدا یه شونه میخوایی برای گریه. گاهی بغض سنگینی که تو گلوته مجال حرف زدن رو ازت می گیره . و اون زمانه که دوست داری کسی رو داشته باشی که تموم حرفاتو از نگاه پر دردت بخونه و نیاز نباشه همه چیز رو براش بگی.گاهی هجوم خاطرات اونقدر عذابت می ده که دیگه ا ز خدا هیچی نمی خوایی جز یک لحظه آرامش خاطر به دور از هر گونه حس دلتنگی و نیاز.
گاهی دلت میخواد بری . اونقدر دور شی که حتی رد پایی ازت به جا نمونه و کسی پیدات نکنه .بخاطر همین پا تو جاده ای میذاری که نمیدونی به کجا خطم میشه و میری .اما افسوس که به جایی می رسی که دیگه حتی راه برگشت رو هم نمیدونی و تو یه کوره راه نا معلوم بی پناه و سر گشته گم میشی و نا باورانه قشنگی ظاهر اول راه رو با اون خرابه ای که توش قرار گرفتی مقایسه می کنی . وقتی بعد از اون همه تفکر به هیچ می رسی نا امیدانه فقط اشک میریزی و خودتو سرزنش می کنی که یه دفعه یه سوسوی کم نور چراغ فانوس یه رهگذر چشماتو مات و خیره می کنه . اونجاست که می فهمی همیشه و همیشه دست حمایتگر یه ناجی رو شونه هات بوده و تو حسش نکردی...... 